خرید بک لینک

این روزها جوری احساس تنهایی می کنم که انگار خودم ، خودم را تنها گذاشتم.

مثل غروب جمعه بارونی. مثل جعبه ای که گوشه انبار خاک میخوره. مثل اتاقی که لامپش سوخته و تاریکه و فقط صدای تیک تاک ساعت میاد. مثل فیلم سیاه و سفید از موجهای دریا با صدای قارقار کلاغ.

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

اینجا تا ده روز فقط بارونه. همه زندگیمون خیس و نم زدست. طوری که بابا اعصابش بهم ریخت ، رفت بخاری رو از انباری آورد بالا.

دوست دارم شیراز, زندگی کنم. هم خشکه هم آفتابش عالیه. هم سرسبزه. هم شهرش قشنگه. باکلاس هم هست. از لهجشون هم خوشم میاد. شرابشون هم معروفه.

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

همیشه فکر می کردم من با ایرانی ها خیلی فرق دارم. من بیشتر شبیه اروپایی ها هستم. چون آدم سردی ام. بیشتر از بقیه ، منطقی برخورد می کنم و دیر احساسی میشم. ولی مدتیه با خارجی ها چت می کنم و درباره چیزهای

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

توانایی ، انرژی و علاقه ای که پدرم به غر زدن داره ، با معادل همین توانایی ، انرژی و علاقه به فیزیک بود که انیشتن تونست قانون, نسبیت, رو کشف کنه. موندم پدرم ته این غرهاش چی رو کشف می کنه!دیروز پدرم ازم ت

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

جامعه یه جور عجیبی ، کثیف و داغونه.

یا تازگی شده ، یا قبلا هم بوده ولی من الان چشمام بازتر شده.

دلم یه محیط سالم و بدون حاشیه میخواد. حتی یه محیط خیلی کوچیک و جمع و جور. نیست یا اگر هم هست ، من پیداش نمی کنم. سوسکها معمولا میرن سراغ تعفن. شاید مشکل از منه.

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

دلم برای خواهرم تنگ شده. شاید بیشتر از یک ماهه باهاش صحبت نکردم. من میتونم خیلی راحت با دیگران صحبت نکنم. زیاد اخلاق جالبی نیست. میدونم ولی کاری از دستم بر نمیاد. زورم میاد حرف بزنم. سخته. گاهی دارم ی

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

صفحه بندی