این روزها جوری احساس تنهایی می کنم که انگار خودم ، خودم را تنها گذاشتم.
مثل غروب جمعه بارونی. مثل جعبه ای که گوشه انبار خاک میخوره. مثل اتاقی که لامپش سوخته و تاریکه و فقط صدای تیک تاک ساعت میاد. مثل فیلم سیاه و سفید از موجهای دریا با صدای قارقار کلاغ.
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
اینجا تا ده روز فقط بارونه. همه زندگیمون خیس و نم زدست. طوری که بابا اعصابش بهم ریخت ، رفت بخاری رو از انباری آورد بالا.
دوست دارم شیراز, زندگی کنم. هم خشکه هم آفتابش عالیه. هم سرسبزه. هم شهرش قشنگه. باکلاس هم هست. از لهجشون هم خوشم میاد. شرابشون هم معروفه.
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
جامعه یه جور عجیبی ، کثیف و داغونه.
یا تازگی شده ، یا قبلا هم بوده ولی من الان چشمام بازتر شده.
دلم یه محیط سالم و بدون حاشیه میخواد. حتی یه محیط خیلی کوچیک و جمع و جور. نیست یا اگر هم هست ، من پیداش نمی کنم. سوسکها معمولا میرن سراغ تعفن. شاید مشکل از منه.
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی